تبليغاتX
" حرف های یه دختر آبی دل... "

           

 

باز هم برگشتم......

این اولین نوشته‌ای هستش که تو این ساله جدید می‌خوام بنویسم.

باز هم یه صفحه دیگه می‌خوام تو زندگیم باز کنم همراه با اتفاقات نو در زندگیم. امیدوارم که پر خاطره‌ترین و بهترین سال زندگیم و زندگیتون باشه.

تو این سالی‌ که گذشت شاید از خودم فاصله گرفتم یا شایدم به خودم نزدیکتر شدم....

شاید تو ساله قبل خدام رو تو تک تک لحظات زندگیم حس کردم، یا این که هر چقدر صداش کردم تو زندگیم نبود و ازش دلگیر شدم.

شاید تو ساله قبل هدفی‌ رو دنبال کردم یا این که بی‌خیال هر چی‌ هدف هست شدم؟

اون سال شاید خاطرات قشنگ تو ذهنم ثبت شد یا این که الکی‌ خوش بودم و بیشتر احساس پوچی کردم؟

ولی‌ هر کدوم از اینا هم که باشه سال جدید رسید و یه زندگی‌ جدید در پیش دارم.

یه دفتر خاطرات جدید رو به رم هست و نباید مثل ساله قبل همش از بد شانسیم بگم، پس باید دنبال یه تغییر و تحول تو خودم باشم.

پس با این حساب باید الان با خودم و خدام یه عهدی ببندم، باید یه هدفی‌ رو انتخاب کنم و برای رسیدن به اون از خدام طلب کمک بخوام.

وقتشه که یه ملاقات دو نفر با خودم و خدام ترتیب کنم و ازش بخوام که نامه هام رو بی‌ جواب نذاره...

وقتشه خودم رو بسازم.

 امسال آرزو می‌کنم: این سال تو دستای من باشه....

از همین حالا سعی‌ می‌کنم قشنگش کنم. خدایا کمکم کن.

کمکم کن که به خواسته هام برسم...

تو توانا هستی‌ .......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 4:17  توسط دختر آبی دل  | 

یه سال دیگه گذشت، نمی‌دونم باید بگم: باز هم یک سال پیر تر شدم یا این که بزرگ شدم ؟یا  یه سال پیر شدم؟ یا اینکه یه سال دیگه تجربه کسب کردم؟ یا یه سال دیگه هم به مرگ نزدیکتر شدم؟ چی‌؟!!!! کدوم یکی‌ ؟

 من یه سال دیگه بزرگ شدم.....یک سالی‌ که نمی‌دونم توش واقعا تونستم بزرگ بشیم یا نه ؟

تونستم با مشکلات خودم کنار بیام یا  نه ؟ تونستم از زندگی‌ تجربه کسب کنم ؟ تونستم امسال بعضی‌ از عیب هم رو بر طرف کنم؟ تونستم کسی‌ رو نرنجونم؟( ولی‌ بیشتر خودم رنجونده شدم ) تونستم دل کسی‌ رو شاد کنم ؟ اصلا تونستم اونی باشم که خودم خواستم ؟

اگه هم هیچ کدوم از این‌ها رو عملی‌ نکرده باشم ولی‌ یه سال بزرگتر شدم اونم خیلی‌ سریع......

 باید یه صفحهٔ سفیده دیگه‌ای رو باز کنم،و باز هم باید این صفحهٔ سفید رو خط خطی‌ کنم، خدا کنه تو این س‌ن رو سفید باشم پیش خدای مهربونم، یعنی‌ باز هم صفحام رو با غلط  ها و اشتباهاتم پر نکنم.

۲۶ سال پیش تو این روز پا به دنیا گذشتم، خودم اعتقاد دارم که بهترین روز آدم روز تولدشه، و برا من هم روز تولد خیلی‌ مهم هستش.

امسال تولدم بدون ما ما و بابام میگذرونم، نمی‌دونم اصلا یادشون هستش که امروز تولدم یا نه !!!!!

داداشم که الهی فداش بشم کلی‌ تدارکات دیده بود.

پارسال همین میگم نوشته بودم که ۲۶ سالگی رو شروع کردم، الان هم میگم ۲۶ رو تموم می‌کنم .......... روز‌ها چه زود میگذار ....

با اجازه ۲۷ سالگی رو شروع کردم .....

                                                                                      "تولدم مبارک"

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 12:36  توسط دختر آبی دل  | 

باز هم تو اتاقم تنها نشستم دارم برات مینویسم. می‌دونم این نوشته هم رو هم مثل ۲ سال پیش نمیخونی ولی‌ باز هم مینویسم.

دارم به عکست نگاه می‌کنم و باهات حرف میزنم می‌خوام بگم که روزت مبارک باشه. باز هم در خلوته تنهاییم محو تماشای چشمهای قهویی رنگت شدم که چقدر مهربونن. به پوست گندمی رنگ کمی‌ چروک خوردت به موهای فر فری  سفید شدت نگاه می‌کنم، چقدر پدر مهربونی هستی‌ مثل همهٔ پدر ها.

بابا میدونی‌ مهربونیه دلت آرومم می‌کنه؟ ( فکر می‌کنم خدا پدر و مادر رو فرشته آفریده باشه)

دلم تنگ شده برا اون روزها که منتظرت بودیم که از در بیایی‌ تو خسته و پکر.

دارم بهت نگاه می‌کنم و برات نامه مینویسم....

بابای مهربونم می‌خوام برات نامه بنویسم. می‌خوام برای تو قلم رو روی دل کاغذ بذارم.

برای تو می‌خوام سفید رو خط خطی‌ کنم، برای تو قلم رو اسیر نوشتن کردم.

ولی‌ بابا بدون که خیلی‌ دوست دارم......بابااااااااام همه چیزم تویی.

بابا کجایی ؟؟؟.بیا که مشکلات زندگی‌ رو تحمل کردن بدون قدرت تو سخته.

بیا که میخواییم زندگی‌ پر از آرامش و سعادت درست کنیم که فقط تو و ما باشیم...... مگه نا  بابام؟

میخواییم خطاهای گذشته رو نکنی‌ و نکنیم.

بابا.................بابای من...............بابای مهربونم

حضورت رو همه جا حس می‌کنم.

بیا که دلمون واست تنگ شده. تشنهٔ عصبانیت، نگاهت،اخم هات، تشنهٔ تو شدیم..

می‌خوام به همهٔ انسانهای دوست داشتنی که صداشون می‌کنن بابا تبریک بگم.

اول به بابا غلامرضا ی خودم و حتی اونایی که زنده نیستن روز پدر رو تبریک یگم.

همیشه وقتی‌ بابا کنارمه احساس امنیت می‌کنم.ولی‌ وقتی‌ به هر دلیلی‌ ازمون دور می‌شه احساس می‌کنم تو نا امن ترین جای دنیا زندگی‌ می‌کنم.

بابای خوبم، بابای مهربونم. اگه ندونسته اذیتت کردم، اگه ندونست دلت رو شکستم، منو ببخش.

تمام این رفا و آسایش و آرامش رو مدیون فداکاری‌ های تو و مامانم هستم.

من به اندازهٔ همهٔ زندگیم دوست دارم. به خاطره همهٔ زحمتایی که واسم کشیدی.

به خاطره این که همیشه پشتیبان قابل اعتمادی برام بودی..... به خاطره مهربونیهات......به خاطره همه چی‌ چه خوب چه بد ازت ممنونم.

شاید من و تو هیچ وقت حرف هم دیگه رو نفهمیدیم....... اما بدون که همیشه باهات هم عقیده بودم و هستم.

ولی‌ بابم بهم قول بده که همیشه پیشمون بمونی و هیچ وقت تنهامون نزاری.

روز همهٔ پدر و پدربزرگ و مرد و پسر‌های جوون مبارک باشه.


بابا غلامرضا همیشه دوست داشتیم و داریم و خواهیم داشت. 


           روزت مبارک باشه.


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:47  توسط دختر آبی دل  | 

 

 

 

 

باز یه ۱۶ اسفند دیگه از راه رسید. یه سال بزرگتر شدم. ایشالله به نزدیکی ارزوهام امسال بتونم برسم.

همیشه تو روز تولدم حس غریبی داشتم ولی‌ امسال حال روزم یه جور دیگه اس...

می‌خوام برا بابا و مامانم یه دست گل بگیرم و بهشون تقدیم کنم و ازشون تشکر کنم، شاید بتونم این جوری ذره ایی‌ از زحماتشون رو تقدیر کرده باشم.

یکی‌ بهم تو بچه گی میگفت: هر وقت که فرشته ‌ها که می‌‌ یان بزارنت رو زمین و برن هر آرزویی که داشتی رو بر آورده می‌کنن.

پارسال این موقع من یه آرزوی بزرگ داشتم. یه آرزوی بزرگ که واسش حاضر بودم هر کاری بکنم. شاید به ظاهر مسخره بیاد ولی‌ .... من با این آرزو و امید زندگی‌ می‌کردم.

ولی‌ نشد....آرزوم بر آورده نشد....

فکر کنم یه کم صبر می‌خواد ..... یه کم خیلی‌ زیاد صبر می‌خواد.

همیشه وقتی‌ آرزو میکنی‌ و شمع ات رو فوت میکنی‌ تازه به یاد آرزوها یی می‌‌افتی که میخواستی آرزو کنی‌ ولی‌ نکردی.

با خودت میگی‌ عیبی نداره این آرزو‌ها میمونه برا تولد بعدیم، ولی‌ اصلا معلوم نیست که سال دیگه من خواهم بود یا نه ؟

آیا سال بعد این آرزو در ذهنم خواهد بود یا نه ؟

آیا سال بعد شعمی فوت خواهم کرد یا نه ؟

ولی‌ آرزوهام همچنان وجود داره . ولی‌ بعضی‌ از این آرزوها اگر در زمان خودش گفته میشد شاید باعث عوض شدن زندگیم میشود. شایدم اصلا" اتفاق خاصی‌ نمی‌‌افتاد.

الان معلوم نیست چه قدر از این آرزو‌ها در فضای اطرافمون معلق اند.

وقتی‌ به گذشته بر می‌گردم میبینم که تو این چند سال اخیر خیلی‌ اتفاقات مختلفی‌ در زندگیم پیش اومده و احساس می‌کنم در رشد فکریم تاثیر گذشته...

شروع زندگی‌ جدید تو سوئد و یادگیری در مورد فرهنگ‌های مردم مختلف دنیا و آشنایی با افراد جدید و با اومدنم به اینجا خیلی‌‌ها رو خوب شناختم و خیلی‌ از عوامل دیگه.

همه و همه باعث شده دایره دیدم به زندگی‌ وسیعتر و بیشتر به جهت مثبت تغییر کنه.

و امروز یاد گرفتم که عشق به ورزم به هر آنچه که دارم و به هر کسی‌ که باعث رشد فکریم شده.

دیگه تو این سن می‌خوام کلید دل تنگی و غم هام رو به خدا تحویل بدم و فقط به اون توکل و تکیه کنم.

می‌خوام دیگه مثبت نگر باشم و هرگز نا امیدی و ترس رو به وجودم راه ندم.

اعتماد به نفسم رو تو ذهنم پرورش بدم و به توانایی خودم اعتماد کنم.

و از همه مهمتر می‌خوام هی‌ به خودم تکرار کنم که چقدر زندگی‌ پر ارزش هست.

و با تمام وجودم از خدا به خاطره نعمتهایی که به زیر پاهام ریخته سپاسگزارم.

خدایا .....

ازت می‌خوام هر خطایی که تو این ۲۵ سال زندگی‌‌ام کردم منو ببخشی.

ازت می‌خوام کمکم کنی‌ اونایی که دوسم ندران رو دوست داشته باشم.

ازت سلامتی ماما و بابام و دادشی شیطونم رو می‌خوام، خودت که خوب میدونی‌ زندگی‌ کردن بدون اونا برام غیر ممکنه.

خدایا....


کمکم کن تو همه چی‌ .... درسم، فکرم، ذهنم، جسمم، زندگی ام و از همه مهمتر امتحان‌هایی‌ که ازم میگیری


و در آخر‌

                          ای خدا یادت باشه

                                                            یادم بیاری

که همیشه داری نگام میکنی‌ .....

                         

                        ای خدا یادت باشه

                                                         یادم بیاری


که همیشه دوسم داری ...... حتی وقتی‌ که هیچ کس دوسم نداره.....


و فقط با این شرط می‌تونم به خودم اجازه بدم که بگم

             

                " تولدم مبارک "



من دیگه ۲۶ سالگیم رو شروع کردم.



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:48  توسط دختر آبی دل  | 

     

تولد .................... تولد ................... تولدم مبارک!!!!

بیا شمعارو فوت کن که صد صال (نه خیلی زیاده)، تا هر وقت باید زنده باشم... زنده باشم.

امروز یعنی امشب که ۱۳۸۶ هجری خورشیدی مصادف است با به دنیا آمدن من ... هه هه

من در ساعت ۱.۵شب مورخ ۱۳۶۲/ ۱۲/۱۶ همون هجری شمسی در بیمارستان مهری با مبلغ پنج هزار تومان ( اون زمان پنج هزار تومن خیلی زیاد بوده ها) به این کره خاکی پا نهادیم و با این دنیای عجیب و عظیم آشنا شدم....

کل فامیل تجمع در بیمارستان به خاطر دیدن نوه اول فامیل ( ندید بدیدا ) همه لپا گل انداخته (بخاطر خوشحالی برای بنده) . قربونه صدقه هایی که روانه هیکل بنده شده. مامانم میگه یک و هشصد گرم بودم ... هر چی باشه یکی بودیم واسه خودمون ...

سال پــیش می گفتم اگه زنده بمونم یک شمع دیگه به جمع اینها اضافه می شه....

آره!!! خدا رو صد مرتبه شکر که باز هم زنده ام و یکی به شمع ها اضافه شد.

یک ـ دو ـ سه!!!!!!

الان شمع ها رو می شمرم ........ ۱ ،۲ ، ۳ .... ۱۰ ، ۱۷ ،۲۰ ..... ۲۴

۲۴ سال یکی یکی آتیش می گیرن ......

آآآآآآآآآآه می کشم و آرزو می کنم و فوت می کنم .

راستی می خواستم کل بچه هایی که برام تبریک فرستادن در آفی ها و اس ام اسی ها و ارکات تشکر کردم .... از همه شما عزیزانم که تبریک گفتین دوباره تشکر می کنم ... خیلی خوشحالم کردین ... خیلی خیلی

ایشالله عروسی مهسا و دومادی سینا و بعله برون مهشید

 هه هه هه هه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:59  توسط دختر آبی دل  | 

        

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکی کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه می کرد بهش گفتم تو کی هستی؟

گفت: من پيشت ميمونم ولی بهت نمی گم کی هستم

گفتم : تو هميشه پيشم ميمونی

گفت : آره

گفتم : باهام بازی ميکنی؟

گفت : نه

گفتم : واسه چی؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولی کاری واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چی؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوی اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلی هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازی ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولی...

گفتم :ولی چی؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکی اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسی؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلی هم دوستت داره

گفتم : باهام بازی ميکنه؟

گفت : اره ولی آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگی اون منو دوست داره

ديدم يکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد و بغلم کرد و باهام بازی کرد

گفت : ميدونی اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمی زاره؟

گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چی ميخوای واست مياره ولی بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های ديگری آشنا شدم

ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزی که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکی داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتی بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتی اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توی دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکی اومد جلوم ايستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقتی نگاش کردم ديدم خودشه همونی که هميشه منتظرم بود...  به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکی بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اونی که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم بود و به درختی تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معنی عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايی ميترسيدم خيلی....

روزی رسيد که ديدم کنار درخت کسی نيست .... ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترينی

به خيابون نگاهی کردم ديدم خودش بود اما دستاش توی دستای يکی ديگه....

توی همون لحظه ديدم يک دست روی شونه هام گذاشت

گفت : ديدی گفتم با تو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتی

گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نميزارم

گفتم : تو کی هستی؟

گفت : غم

گفتم : غم ؟

گفت : آره ..... اونی که با همه ميمونه ..... هيچ کسی رو توی تنهايی تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايی که ديگه کسی منو پيدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود و خدام . . .

مادر و پدر و خواهر و برادر همه یه روزی تنهامون می زارن ....

                                         

گفتم نرو....پرپر میشم....
گفتی میخوام رها باشم

گفتم آخه....عاشق شدم...
گفتی میخوام تنها باشم

گفتم دلم...گفتی بسوز...

گفتم یه عمری باز هنوز؟؟
گفتم پس عمرم چی میشه ؟؟
گفتی هدر شد شب و روز !!

.......
وای دلم !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:54  توسط دختر آبی دل  | 

       

 

چـند روزه اصلا" خوابم نمی بره دلم برا بابا خیلی تنگ شده .... بعضی وقتها با مهسا اینا تا دیر وقت گپ می زنم بعد نه که نه .... ۳ ماه هست از روزی که بابام رو بدرقه ی ایران کردیم می گذره ....

الان بعضی شبها در خلوت شبهای تاریکیم بدون صدا و در اتاقم نشسته دستام رو روی زانوهام آویزون کرده و به عکس بابا نگاه می کنم و در خلوت خودم محو تماشای چـشم های قهوه ای رنگش می شم که چـقدر خستن ....

به عمق چـشاش که فرو می رم ......  وای خدای من!!!!!!!

چـه دنیای پــر از مشکلات و پــر ار مسئولیت و چه دنیای پــر از زیبایی رو پــشت پـرچین های چـشاش زندونی کرده ....( ولی از چـشاش معلومه که چه سختی هایی رو تو غربت به خاطر فرزنداش تحمل کرده .... )

به پـوست گندمی کمی چـروک خـرده اش .... به مهربونی هایی که تو دلش نهفته ست با این که خیلی بروز نمی ده برا ما ...

بابا می دونی مهربونیه دلت آرومم می کنه ؟ ( فکر کنم خدا پـدر و مادر رو فرشته آفریده ... )

واسه مظلومیت هاش ، واسه بی زبونیهاش که همیشه تو خودش می ریزه  ....

خوب که فکر می کنم می بینم الان تلافی اون روزهایی که ناراحتش می کردم با حرفام ، اونا رو پس می دم یه جور تلافی عذاب آور ....

دلم تنگ شده برا اون روزها که منتظر بودم با ماما از در بیان تو  خسته و پکر....

برا اون روزایی که فقط خودم و اونا می دونن و برا احدی تعریف نمی کنم ...

درد و دلها و اون دلتنگی هایی که این ۳ ماه کشیدم این چند وقت اخیر خدا رو شکر که هیشکی ازشون هیچ خبری نداره و به هیچ کسم نگفتم .....

و من الان چشمم رو بستم و می خوام براش نامه بنویسم ...

بابای مهربونم می خوام برات نامه بنویسم .... خودت که خوب می شناسی منو که نمی تونم حرف دلم رو به راحتی به زبون بیارم ...

برای تو قلم رو روی دل سفید کاغذ گذاشتم ...

برای تو می خوام سفید رو خط خطی کنم ...

برای تو قلم رو اسیر نوشتن کردم ...

برای بی حوصلگیهات می خوام همه چیز رو مچاله کنم ...

برای اخمهات ترسیدم ولی برای لبخندهات ذوق کردم ...

اما هنوز برای تو می نویسم ..... برای تو .... برای بابام ....

تو می دونی چه قدر سخته انتظار کشیدن ؟

تو می دونی چندین جمعه و چندین ماه هستش که آسمون اشکهام رو می شمورم ؟

تو می دونی در حسرت بوی تو ( البته سیگار بیشتر  ) چندین شبها رو با عکسهات و یاد تو می گذرونم ؟

ولی بابا جون اینو بدون خیلی دوست دارم ، باباااااااااام  همه چیزم تویی ....

خورشیدم با نگاهای تو طلوع خواهد کرد ...

ماه ام در انتظار اومدنت غروب خواهد کرد ....

پـس بیا که بیام  به پـیشـوازت که چشمام در انتظار ابریه که بباره ...

ولی من اینو تجربه کردم ، با بابام این همه جدا نموندم ..... ۱ ماه آره ولی من برا گردش رفته بودم و انقدر سرم شلوغ بود که دوری هیچ کس رو نفهمیده بودم ...

ولی توصیه می کنم ، شما مثل من نکنین ..... اگه بکنین اون وقته که یه گوشه تنها می شینی .....

بابا کجایی ؟...........  کجا رفتی بابا؟ ..........

بیا که مشکلات زندگی رو تحمل کردن بدون قدرت تو سخته ....

بیا که می خواییم زندگی پـر از آرامش درست کنیم مگنه بابام ؟

می خواییم زندگی آرام و پــر از سعادت درست کنیم که فقط تو و ما باشیم ...

می خوایی دیگه خطاهای گذشته رو نکنی و نکنیم .... شايد هم می بينی و نمی تونی لب از لب باز کنی...

نمی دونم چرا قصه های تلخ زندگی ام ولی پـر از حقیقت به ذهنم رسید ...

 نمی دونم چرا آخر دلتنگی هام به تو ميرسه؟ .... 

آخره همه ی بی تابيهام .... تنهاييهام .....همه ی ناگفته هام و آنچه که می گذرد برای من هيچ وقت پايانی نخواهد داشت ....

بابا .... بابای من ...... بابای مهربونم .....

حضورت رو همه جا حس می کنم .... نمی دونم این چند روز چم شده ؟ .....

بیا که دلم برات تنگ شده .... بیا که تشنه ی نگاهات ، نصیحتات و تشنه ی تو شدم ....

 

                                           " خیلی دوست دارم بابا غلامرضا "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:58  توسط دختر آبی دل  | 

خواستم بدونید برای چی این عکس گرگ رو اینجا زدم..... خیلی از دوستا بهم لطف می کنن و جک می فرستن ولی بعضی وقت ها با خوندن این جکها ناراحت می شم .... برای این که خیلی هاش از ترکها می شه ...

می دونین هر کشوری و هر قومی به یه حیون اعتقاد دارن و به اون افتخار میکنن و اون حیون رو برای خود سنبل میشمارن....

ما ترکها هم گرگ رو سنبل خودمون میدونیم..... از خصایص گرگ میتونیم به اینها اشاره کنیم:

گرگ از بلندی و ارتفاع خوشش می آید... بر عکس شیر که از پستی خوشش می آید..... در حالی که بهش می گن سلطان جنگل ....

اگر پای گرگ رو با زنجیر ببندن پاش رو خواهد خورد تا از اسارت رهایی یابه....

گرگ رو نمیتوان بازیچه دست دیگران کرد یا اهلی کرد و بهش شلاق زد ... اما شیر با آن همه قدرتش زود رام می شه و اجازه میده در سیرکها و نمایشها ازش به عنوان سرگرمی دیگرون استفاده کنن....

اگر هم نوع گرگ بمیره بلافاصله هم نوعش رو می خوره !!!! برای اینکه دوست نداره هم نوعش نصیب حیون دیگری بشه ...

گرگ از تنها بودن خوشش نمی آید و همیشه متحد و منسجم و با اتحادش هر کاری می تونه انجام بده و ترکها هم مثل گرگ با اتحادی که دارن هر کاری رو می تونن انجام بدن.....

گرگ به حریم و مرزش خیلی حساس و دوست نداره بیگانه به حریمش تجاوز کنه....

در جنگ عراق و ایران هر تیپ یا لشکری که نمی تونست مقابل عراق بایسته لشکر ۳۱عاشورای آذربایجان بود که در مقابل عراقیها به عنوان خط شکن ظاهر شد....

ماترکها این همه خصایص گرگ را دوست داریم و آونا رو به خودمون (ترکها) نسبت می دیم.... من به هیچ قومی و یا زبانی قصد توهین ندارم ....

من یک ترک آذری هستم و وظیفه خودم می دونم از گویش و فرهنگ و دیرینه و گذشته ام تعریف کنم...

افتخار می کنم که یک ترک هستم و به اون می بالم و ترکها نشان دادن که در عرصه دفاع و جنگ و غیره ارزش تعریف و احترام دارن.....

 

یاشاسین آذربایجان اولکسی ........ ایخیلماز بابک گلسی

یاشاسین اروم شهری ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:4  توسط دختر آبی دل  | 

  

اين یه هفته تعطیلی که داشتم مثلا"... همش با کار و خستگی گذشت .

خیلی گرفتار بودم. باز درد دستام شروع شده . نکنه پــیر شدم ؟

بازم استرس امتحان شروع شد ... 2 هفته ديگه امتحان دارم ...

ديروز phonbook گوشيمو تر تميز کردم ... کلی شماره کسايی توش بود که ديگه می دونم حتی اسم منم يادشون نمياد...

 کسايی که هروقت خودشون وقت دارن و دوس دارن يه حالی ميپرسن يا اگه کاری براشون پــیش بیاد یادی از من می کنن ....

يا اونايی که اصلا" جواب نميدن چون نميخوان واسه من هزينه بشه ... هه هه هه (الاهی فدای این طور آدمای فهمیده بشم من )

يا خيلی دوستا که من از اينجا هميشه باشون در تماس بودم وقتی ايران مييام زحمت يه تک زنگ رو به خودشون نميدن ولی احساس بدی بهم دست می ده وقتی به دوستم زنگ ميزنم و اونم ميدونه منم ولی جواب نميده واسه n تا دليل که خودشم نمی دونه....

خوب وقتی نمی خوان .... چرا من اينقدر اصرار کنم؟! ( زور که نیست . ولی نمی دونم من به همه چــی کار می کنم که همیشه من عذاب و ناراحت و آدم بد می شم ؟ )

 خلاصه همه رو پاک کردم .... بدونه اينکه بخوام يادم بمونه شمارهاشون و بدونم که مال کی هسش شماره ...

اکثر دوستای با وفای من ايرانن ... می دونم کم کم تموم اون ارتباطا بین من و اونا یواش یواش قطع میشه و من آخرش فقط یه سمان تنها می شم ...

 ولی دیگه از ارزش دادن به همه و فقط من بخوام رابطه بین هم دیگه رو نگه دارم خسته شدم...

 بهتره اصلا" نباشه... نباشه ... نباشه..... نه اینجــا نه آدما با من نساخت که نساخت ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 4:19  توسط دختر آبی دل  | 

            

دیروز تو بیمارستان یه دختر ۱۹ ساله که از شکست عشقيش ناراحت بود...تصميم ميگيره خود کشی کنه.....فکر می کردم اینجـا از این طور چـیزا پپـیش نمی یاد ولی می بینم همه چـا وجـود داره ...

ای دختره يه عالمه دارو ميخوره که ميرسوننش بيمارستان....

دارو بيشتر روی بافت مری اثر کرده و کاملاً بافت رو از بين برده...

اطاق عمل يه قسمت از روده کوچيک رو بجای مری ميزارن که همش کمتر از ۱ هفته باهاش سر ميکنه و تمام اون ناحيه عفونت ميکنه و دختر با درد وحشتناکی از دنيا ميره

و خبر مرگ دختره تو بیمارستان می پـیچـه .... همه ناراحت بودن ...

اينقدر درد ميکشید که همه آرزو ميکردن کاشکی تا داروهارو ميخورد تموم ميکرد....

حالا اين عشق چقد ارزش داره؟؟

این دختره اینجـا از دنیا رفت که چـی ؟ ( به خاطر پـسر که اصلا" ارزش نداره! ) ... از تمامه پـسرا بدم اومد

( بابا خوب چـرا می زنی .... صبر کن حرفم تموم شه .... ) می خوام بگم که:

ولی فکر کردم دیدم همشون مثل اونا نیستن .... چون اینطور آدما نباشه آدم قدر خوب رو نمی دونه ...

باید این طور آدما باشن که خوب رو از بد تشخیص داد ... ولی باید مثل این دختر زود شکست نخوریم ..

به قول یکی از دوستام: باید یه کاری کرد که دنیا پــیش ما کم بیاره نه ما پــیش دنیا ....

" دنیا ارزش نداره  "

يه آقا دیگه هم که تموم زبونش سرطانی شده بود و مجبور شده بودن همشو در بيارن ...

تا اينا رو نميديدم به اين چيزا فکر نميکردم .... اصلاً فکر نميکردم وجود داره هم چــین چــیزایی ...

ولی چه چيزای هست و ما بی خبريم...

( پــس دیگه آرزو نکنین که اینجـــا باشین ....پــس بدونین هیچ فرقی نداره )

حالا بايد بگین سلامتی چقد ارزش داره؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 13:29  توسط دختر آبی دل  |