تبليغاتX
" حرف های یه دختر آبی دل... "
        

ساکت باشین و گوش کنین.....

باز هم می خوام حرف بزنم.... یه بار دیگه هم که شده به حرفهام گوش کنین ....

اجازه بدین یک بار، فقط یک بار هم که شده اونطوری که از دلم میاد و دلم فریاد می کشه حرف بزنم...

اجازه بدین بگم همه ی تاریکی های دلم رو ...

دوباره اگه خواستین بخونین و چـیزی نگین ....

یه بار هم که شده .... فقط یک بار ساکت باشین و به حرفام گوش بدین تو رو خدااااااااااا....

ساکت باشین و گوش کنین و ببینین که چـی می گم و می نویسم ...

بدون سر و صدا می خوام از دلم استعفا بدم...

می خوام دیگه از این به بعد شمرده شمرده قدم وردارم....

دیگه آخرین گریم رو همین جـا می کنم و تموم...

دیگه همه چـی تموم شد ..... تو این دنیا همه چـی با دروغ شروع می شه و با دروغ هم همه چـی تموم می شه با یک چـشم به هم زدن...

با گریه کردن اون غمی که تو ته قلبمه می خواد بیرون بیاد ...

تنم کم مونده از شدت درد قلبم پـاره پـاره بشه .....وجـودم از هر گریه ای که می کنم پـاره می شه ...

ولی نمی خوام اون غمی که دارم رو از دلم بیرون کنم...

چـون می ترسم دوباره باز هم مثل همیشه یه غم دیگه جـایگزینش کنم....

اون غم هم منو دوباره بازم پـاره پـاره کنه ...

می خوام جـلوشو بگیرم ولی جـدا" موندنش هم چـاره سازه دردم نمیشه..

می خوا همه ی وقتها و ثانیه های باقی موندنم رو زود زود هدر بدم که تموم بشه ...

اما باور کنین نمی شه ....

جـــواب ندین ....... ساکت باشین ...... ساکت باشین و گوش کنین ...

این غم مثل یه سرفه ایی که می سوزونه همه ی سینم ، تنم ، همهی وجـودم رو

این غم مثل خورشیدی که اصلا" تنم رو گرم نمی کنه ...

این غم مثل هوایی که خفم می کنه...

این غم مثل آبیه که عطش بودنم رو رفع نمی کنه ...

این غم مثل غذایی که گرسنگیم رو رفع نمی کنه...

این غم ، غمیه که همیشه تو دلم خواهد موند و همیشه موندگار خواهد بود...

ساکت باشین و گوش کنین ...

هیچـی نمی خوام .... می خوام همه چـی رو همین طوری بذارم و تنها خودم و قلبم که خالی از

( خاطره ، ناراحتی ، شکست ، نا امیدی ، خیانت ، دروغ ها ، وعده های دروغین ،خوبی ها، دلخوشی ها همه و همه چـیز ) بردارم و برم ....

می خوام از همه چـیز استعفا بدم ..

بسه دیگه برین از دلم.....بیا بیرون ای غم ...... بیایین بیرون از دلم....

بیا برو که دیر نشده ، برو که اجـازه دادم از قلبم تا ابد بیرون شی ....

دیگه نمی خوام داشته باشمت ..... دیگه امیدی ندارم برا موندنت تو قلبم....

 از این که من هم مثل بقیه خوشحال خواهم شد ....

برو که دیگه هیچ رعد و پـایی حتی رو قلبم نمونه ...

برو که دیگه نه آدرس نه نامه نه هیچ چـیزه دیگه از خودت به جـا بذار ...

دیگه نمی خوام تحمل کنم همه ی ضربه هایی که به قلبم می زنی ای غم ...

ای غم همه ی غرورم رو زیر پـات گذاشتم....

برو ....... برو و منو در حسرت این آرزو هام بذار...

برو........ برو که دیر نشده و منو قاتل خودت نکن...

دیگه برو و مواظب خودت و اونایی که می خوایی شون باش ...

چـون دیگه من پـیشت نخواهم بود که مواظبت باشم ....

نه!!!!!!  به فکر من نباش چـون که من می رم که بر نگردم...

می خوام تو رو تنهای تنهات بذارم ..... با غم خوار های تازت ....

آخ ......آخ

می گم مواظب خودت باش ولی یکی نخواهد بود که مواظب من باشه .......

 هیچ وقت ( آرزوی های دست نیافتنی ام) ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط دختر آبی دل  | 

     

تولد .................... تولد ................... تولدم مبارک!!!!

بیا شمعارو فوت کن که صد صال (نه خیلی زیاده)، تا هر وقت باید زنده باشم... زنده باشم.

امروز یعنی امشب که ۱۳۸۶ هجری خورشیدی مصادف است با به دنیا آمدن من ... هه هه

من در ساعت ۱.۵شب مورخ ۱۳۶۲/ ۱۲/۱۶ همون هجری شمسی در بیمارستان مهری با مبلغ پنج هزار تومان ( اون زمان پنج هزار تومن خیلی زیاد بوده ها) به این کره خاکی پا نهادیم و با این دنیای عجیب و عظیم آشنا شدم....

کل فامیل تجمع در بیمارستان به خاطر دیدن نوه اول فامیل ( ندید بدیدا ) همه لپا گل انداخته (بخاطر خوشحالی برای بنده) . قربونه صدقه هایی که روانه هیکل بنده شده. مامانم میگه یک و هشصد گرم بودم ... هر چی باشه یکی بودیم واسه خودمون ...

سال پــیش می گفتم اگه زنده بمونم یک شمع دیگه به جمع اینها اضافه می شه....

آره!!! خدا رو صد مرتبه شکر که باز هم زنده ام و یکی به شمع ها اضافه شد.

یک ـ دو ـ سه!!!!!!

الان شمع ها رو می شمرم ........ ۱ ،۲ ، ۳ .... ۱۰ ، ۱۷ ،۲۰ ..... ۲۴

۲۴ سال یکی یکی آتیش می گیرن ......

آآآآآآآآآآه می کشم و آرزو می کنم و فوت می کنم .

راستی می خواستم کل بچه هایی که برام تبریک فرستادن در آفی ها و اس ام اسی ها و ارکات تشکر کردم .... از همه شما عزیزانم که تبریک گفتین دوباره تشکر می کنم ... خیلی خوشحالم کردین ... خیلی خیلی

ایشالله عروسی مهسا و دومادی سینا و بعله برون مهشید

 هه هه هه هه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:59  توسط دختر آبی دل  | 

 

دلم یه بغل گل رز آبی، گریه می خواد. کسی داره ؟

دلم گرفته... چشام بازم تا نصفه شبا خیسه... اعصابم داغونه به خدا ..... داغونه داغون.

حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزو ندارم... دلم می خواد فقط بخوابم...

چرا ؟؟ ....خب چمیدونم... حتما همین جوری !

نمی دونم دلم از مامانم گرفته یا بابام یا داداشم یا خودم...

نمی دونم ذوق کنم ؟ گریه کنم؟ تعجب کنم؟ خوشال باشم ؟

یا ناراحت؟ که باز داغ دلم تازه بشه ؟...

چقد بد نه ؟

چقد  بد ؟؟؟ یعنی منظورم اینه که چند تا ؟ اصلا" کسی میتونه بشمره ؟

کسی تنهایی و دل تنگی های منو میتونه بشمره یا میتونه بفهمه ؟

کسی می تونه، بدونه من چی می خوام؟

من خودمم نمی تونم تصمیم زندگیم رو بگیرم.

نه به خداهیچ کسی نمی دونه. چون خودمم نمی دونم و نمی تونم...

اینارو نمی نویسم که کسی دلداریم بده ! اصلااااااااااااا"

چیه خنده داره ؟خب بخند.

 اره خنده داره...بخندین...خودمم میدونم...

ولی این دله ! میفهمین ؟ دل ...کاریشم نمیتونی بکنی..

 دلداری نمیخوام.......هیچی نمیخوام...

فقط نوشتم سبک شم...نوشتم بلکه اعصابه داغونم داغونتر نشه...

دل داری نمیخوام...هیچی نمیخوام.

یه بغل گل رز آبی، گریه میخوام.

داری ؟

می دونین؟! اصلا! می دونین چقدر وقتایی که پا رو دلی میذاری یا پا رو دلت میذارن سخته !

تا به حال با صورت تو دیوار خوردی؟ ولی من خوردم...

اصلا احساس خوبی نیست. اینجور مواقع درد تا استخونت تیر می کشه. صورتت به شدت داغ می کنه از

صد تا سیلی خوردن بدتره.

 هی میای خودتو جمع و جور کنی نمی توونی.... هنگ میکنی.

 نمی دونی چقده تو شوک هستی. هیچی به مغزت نمی رسه. اینجور مواقع تا یکی دستتو نگیره و

بلندت نکنه نمی توونی خودت بلند شی.....

 همه سعیتو می کنی تا جمع و جور شی اما ....

وای وای به اون روزی که دیواری نباشه ولی تو به خاطر کارای پـدر و مادرت ( بهترین کسای زندگیت )

احساس کنی یه دیوار بلندی رو سرت ریزش کرده.

یا کسی بهت نارو زده .... یا دلت رو بشکنه...

این کس چه پـدر و مادرت چه خواهر و برادرت چه کسه دیگه مثلا" یه غریبه می تونه باشه.

من یکی، از همشون نارو خوردم.... دیگه بسمه....

خسته شدم، منم دل دارم، منم ارزش دارم...

به من رحم کنین.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 5:40  توسط دختر آبی دل  | 

        

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکی کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه می کرد بهش گفتم تو کی هستی؟

گفت: من پيشت ميمونم ولی بهت نمی گم کی هستم

گفتم : تو هميشه پيشم ميمونی

گفت : آره

گفتم : باهام بازی ميکنی؟

گفت : نه

گفتم : واسه چی؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولی کاری واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چی؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوی اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلی هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازی ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولی...

گفتم :ولی چی؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکی اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسی؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلی هم دوستت داره

گفتم : باهام بازی ميکنه؟

گفت : اره ولی آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگی اون منو دوست داره

ديدم يکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد و بغلم کرد و باهام بازی کرد

گفت : ميدونی اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمی زاره؟

گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چی ميخوای واست مياره ولی بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های ديگری آشنا شدم

ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزی که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکی داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتی بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتی اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توی دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکی اومد جلوم ايستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقتی نگاش کردم ديدم خودشه همونی که هميشه منتظرم بود...  به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکی بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اونی که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم بود و به درختی تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معنی عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايی ميترسيدم خيلی....

روزی رسيد که ديدم کنار درخت کسی نيست .... ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترينی

به خيابون نگاهی کردم ديدم خودش بود اما دستاش توی دستای يکی ديگه....

توی همون لحظه ديدم يک دست روی شونه هام گذاشت

گفت : ديدی گفتم با تو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتی

گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نميزارم

گفتم : تو کی هستی؟

گفت : غم

گفتم : غم ؟

گفت : آره ..... اونی که با همه ميمونه ..... هيچ کسی رو توی تنهايی تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايی که ديگه کسی منو پيدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود و خدام . . .

مادر و پدر و خواهر و برادر همه یه روزی تنهامون می زارن ....

                                         

گفتم نرو....پرپر میشم....
گفتی میخوام رها باشم

گفتم آخه....عاشق شدم...
گفتی میخوام تنها باشم

گفتم دلم...گفتی بسوز...

گفتم یه عمری باز هنوز؟؟
گفتم پس عمرم چی میشه ؟؟
گفتی هدر شد شب و روز !!

.......
وای دلم !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:54  توسط دختر آبی دل  | 

       

 

چـند روزه اصلا" خوابم نمی بره دلم برا بابا خیلی تنگ شده .... بعضی وقتها با مهسا اینا تا دیر وقت گپ می زنم بعد نه که نه .... ۳ ماه هست از روزی که بابام رو بدرقه ی ایران کردیم می گذره ....

الان بعضی شبها در خلوت شبهای تاریکیم بدون صدا و در اتاقم نشسته دستام رو روی زانوهام آویزون کرده و به عکس بابا نگاه می کنم و در خلوت خودم محو تماشای چـشم های قهوه ای رنگش می شم که چـقدر خستن ....

به عمق چـشاش که فرو می رم ......  وای خدای من!!!!!!!

چـه دنیای پــر از مشکلات و پــر ار مسئولیت و چه دنیای پــر از زیبایی رو پــشت پـرچین های چـشاش زندونی کرده ....( ولی از چـشاش معلومه که چه سختی هایی رو تو غربت به خاطر فرزنداش تحمل کرده .... )

به پـوست گندمی کمی چـروک خـرده اش .... به مهربونی هایی که تو دلش نهفته ست با این که خیلی بروز نمی ده برا ما ...

بابا می دونی مهربونیه دلت آرومم می کنه ؟ ( فکر کنم خدا پـدر و مادر رو فرشته آفریده ... )

واسه مظلومیت هاش ، واسه بی زبونیهاش که همیشه تو خودش می ریزه  ....

خوب که فکر می کنم می بینم الان تلافی اون روزهایی که ناراحتش می کردم با حرفام ، اونا رو پس می دم یه جور تلافی عذاب آور ....

دلم تنگ شده برا اون روزها که منتظر بودم با ماما از در بیان تو  خسته و پکر....

برا اون روزایی که فقط خودم و اونا می دونن و برا احدی تعریف نمی کنم ...

درد و دلها و اون دلتنگی هایی که این ۳ ماه کشیدم این چند وقت اخیر خدا رو شکر که هیشکی ازشون هیچ خبری نداره و به هیچ کسم نگفتم .....

و من الان چشمم رو بستم و می خوام براش نامه بنویسم ...

بابای مهربونم می خوام برات نامه بنویسم .... خودت که خوب می شناسی منو که نمی تونم حرف دلم رو به راحتی به زبون بیارم ...

برای تو قلم رو روی دل سفید کاغذ گذاشتم ...

برای تو می خوام سفید رو خط خطی کنم ...

برای تو قلم رو اسیر نوشتن کردم ...

برای بی حوصلگیهات می خوام همه چیز رو مچاله کنم ...

برای اخمهات ترسیدم ولی برای لبخندهات ذوق کردم ...

اما هنوز برای تو می نویسم ..... برای تو .... برای بابام ....

تو می دونی چه قدر سخته انتظار کشیدن ؟

تو می دونی چندین جمعه و چندین ماه هستش که آسمون اشکهام رو می شمورم ؟

تو می دونی در حسرت بوی تو ( البته سیگار بیشتر  ) چندین شبها رو با عکسهات و یاد تو می گذرونم ؟

ولی بابا جون اینو بدون خیلی دوست دارم ، باباااااااااام  همه چیزم تویی ....

خورشیدم با نگاهای تو طلوع خواهد کرد ...

ماه ام در انتظار اومدنت غروب خواهد کرد ....

پـس بیا که بیام  به پـیشـوازت که چشمام در انتظار ابریه که بباره ...

ولی من اینو تجربه کردم ، با بابام این همه جدا نموندم ..... ۱ ماه آره ولی من برا گردش رفته بودم و انقدر سرم شلوغ بود که دوری هیچ کس رو نفهمیده بودم ...

ولی توصیه می کنم ، شما مثل من نکنین ..... اگه بکنین اون وقته که یه گوشه تنها می شینی .....

بابا کجایی ؟...........  کجا رفتی بابا؟ ..........

بیا که مشکلات زندگی رو تحمل کردن بدون قدرت تو سخته ....

بیا که می خواییم زندگی پـر از آرامش درست کنیم مگنه بابام ؟

می خواییم زندگی آرام و پــر از سعادت درست کنیم که فقط تو و ما باشیم ...

می خوایی دیگه خطاهای گذشته رو نکنی و نکنیم .... شايد هم می بينی و نمی تونی لب از لب باز کنی...

نمی دونم چرا قصه های تلخ زندگی ام ولی پـر از حقیقت به ذهنم رسید ...

 نمی دونم چرا آخر دلتنگی هام به تو ميرسه؟ .... 

آخره همه ی بی تابيهام .... تنهاييهام .....همه ی ناگفته هام و آنچه که می گذرد برای من هيچ وقت پايانی نخواهد داشت ....

بابا .... بابای من ...... بابای مهربونم .....

حضورت رو همه جا حس می کنم .... نمی دونم این چند روز چم شده ؟ .....

بیا که دلم برات تنگ شده .... بیا که تشنه ی نگاهات ، نصیحتات و تشنه ی تو شدم ....

 

                                           " خیلی دوست دارم بابا غلامرضا "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:58  توسط دختر آبی دل  | 

خواستم بدونید برای چی این عکس گرگ رو اینجا زدم..... خیلی از دوستا بهم لطف می کنن و جک می فرستن ولی بعضی وقت ها با خوندن این جکها ناراحت می شم .... برای این که خیلی هاش از ترکها می شه ...

می دونین هر کشوری و هر قومی به یه حیون اعتقاد دارن و به اون افتخار میکنن و اون حیون رو برای خود سنبل میشمارن....

ما ترکها هم گرگ رو سنبل خودمون میدونیم..... از خصایص گرگ میتونیم به اینها اشاره کنیم:

گرگ از بلندی و ارتفاع خوشش می آید... بر عکس شیر که از پستی خوشش می آید..... در حالی که بهش می گن سلطان جنگل ....

اگر پای گرگ رو با زنجیر ببندن پاش رو خواهد خورد تا از اسارت رهایی یابه....

گرگ رو نمیتوان بازیچه دست دیگران کرد یا اهلی کرد و بهش شلاق زد ... اما شیر با آن همه قدرتش زود رام می شه و اجازه میده در سیرکها و نمایشها ازش به عنوان سرگرمی دیگرون استفاده کنن....

اگر هم نوع گرگ بمیره بلافاصله هم نوعش رو می خوره !!!! برای اینکه دوست نداره هم نوعش نصیب حیون دیگری بشه ...

گرگ از تنها بودن خوشش نمی آید و همیشه متحد و منسجم و با اتحادش هر کاری می تونه انجام بده و ترکها هم مثل گرگ با اتحادی که دارن هر کاری رو می تونن انجام بدن.....

گرگ به حریم و مرزش خیلی حساس و دوست نداره بیگانه به حریمش تجاوز کنه....

در جنگ عراق و ایران هر تیپ یا لشکری که نمی تونست مقابل عراق بایسته لشکر ۳۱عاشورای آذربایجان بود که در مقابل عراقیها به عنوان خط شکن ظاهر شد....

ماترکها این همه خصایص گرگ را دوست داریم و آونا رو به خودمون (ترکها) نسبت می دیم.... من به هیچ قومی و یا زبانی قصد توهین ندارم ....

من یک ترک آذری هستم و وظیفه خودم می دونم از گویش و فرهنگ و دیرینه و گذشته ام تعریف کنم...

افتخار می کنم که یک ترک هستم و به اون می بالم و ترکها نشان دادن که در عرصه دفاع و جنگ و غیره ارزش تعریف و احترام دارن.....

 

یاشاسین آذربایجان اولکسی ........ ایخیلماز بابک گلسی

یاشاسین اروم شهری ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:4  توسط دختر آبی دل  | 

 

دیگه نمی خوام سنگ باشم ... خسته شدم از همه چیز و همه کس حتی خود خودم ... باز چه مرگم شده نمی دونم ...

شاید به طور اتفاقی باز هم به آهنگهای قدیمی گوش کردم ..... نمی دونم ...

تو این دنیا همه شوق سنگ بودن دارن و همه دلش به وسیله ی یکی دیگه می شکنه ...

نمی خوام تو این دنیا بمونم دیگه...  چرا همیشه این مشکل که تموم می شه یکی دیگه می یاد سراغم ... ای خدا کی منم می خندم ؟

طنعه نمی زنم چون از طعنه زدن هم بدم می یاد ... شوق پــریدن دارم با یکی از جنس خودم اما ...

مثل من ساده باشه ، ظاهر و باطنش یکی باشه ، اما کو ؟ کو همسفری برا پــرواز ؟ کو پــری بــرا پــرواز ؟ کو؟ .... کو ؟

نمی دونم به کدامین گناه برایم حکم اعدام بریدن ؟!

                                                                            نمی دونم !!!!!

مدتی هسش که جوابی برای سوالام ندارم ...

قاب عکسی شدم روی دیوار که دیگران از روی ترحم نگاهی به من می ندازن و دستی روی چهره ی ماتم زده می ندازن و می رن به سادگی ...

من ....

            کی ام ؟ 

                            کجام ؟

نمی دونم ....

پـــروانه ی دلم در حسرت پــــروانگی هسش..... اما شمعی برای پـــرواز بازی سراغ ندارم ....

به التماس چینی ترک خورده ی دلم قسم جز پـــروانه شدن و پـــر کشیدن هیچی نمی خوام ...

منتظرم ....

                 هنوز در انتظار همسفری که نصف راه تنهام نذاره ، هستم ...

در انتظار هم پـــروازی که سنگ نباشه ......

                                                           سنگ نباشه .....سنگ نباشه .....سنگ نباشه .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:53  توسط دختر آبی دل  | 

 

می دونم که خیلی وقت که هم نمی نوشتم هم این که بهتون اصلا" سر نمی زدم .... ولی باور کنین هم گرفتار بودم هم این که وقت نمی کردم و این که این بلاهایی که سرمون می یاد نمی زاره ...

خلاصه منو باید ببخشید .... الان که می خوام آپ کنم این ننوشته ی دیشبم بود که باز هم دلم گرفته بود

دیشب در بالکن رو باز کردم و توی فضای سبز روبروی آپـارتومان سرک کشیدم...

بارون می بارید... دونه های بارون درشت بود... همچین که می خورد روی سنگها تلپ تلپ صدا می کرد و پخش می شد... طفلی قطره های بارون... شایدم نه

می دونی فکر می کنم آدما باید فروتنی رو از قطره های بارون یاد بگیره... چـرا؟ چون با این که تو آسمون جا دارن ولی برای رسیدن به خداشون سر به زمین می کوبن... پیش پای خداشون سجده می کنن...

آخرش هم میشن دریا...

قشنگه نه؟ نمی دونم چه غمیه که اغلب تو دل آدما هست... اون ته دل ادما دو چیز هست...

یه شادی عظیم و یه غم بزرگ...

شادی که تمام دنیا رو پر می کنه و یه غم اسرار آمیز که به همه جای وجودت نفوذ می کنه... دوتاشون دوست داشتنی و خواستنی هستن... هر دو شون به نظرم لازمه برا زندگی ...

دوست دارم بهشون فکر کنم اما هر چی بیشتر تلاش می کنم٬ می بینم درکش مشکل تر می شه برام ...

واسه همین دست می کشم و چهار گوشه ی افکارم رو می بوسم و می زارمش کنار...

اما اختلاط این شادی و غم، دیوانه کننده و شگفت انگیزه... این دو تا که به نظر متضاد میان٬ ولی با هم یه جا جمع میش تو درون آدم مگنه ؟!

آسمون آرزو هام، کوه اميدم، و رود تازگی هام و آسمونی که همه جا همراه منه فکر کنم همینا می مونه واسم ... دیگه سايه تسلی خاطراتی که تا به این سن چه خوب چه بد گذروندم شده ، اميدی که در لحظه هام جاریه و رودی که به دريای قلبم نرسيده گرفتار مرداب افسردگی هام شده...

چيزی کم دارم تو زندگیم ميدونم، اما نمی دونم چیه....

وای باز هم سر ديگه ی طناب زندگیم از دستم رفت...

خیلی وقت بود که سراغ اون کسی که توی آینه براش شکلک در می آوردم نرفته بودم....دلم تنگ شده... دلم برای اون هزار کلمه ای که از آینه یاد گرفته بودم ـ چه در زمان های کودکی که به بهونه ی این که یه زمونی من هم بزرگ می شم و من هم مثل مامانم آرایش خواهم کرد جلوی ای آینه و یا هم تو این سن که دیگه بعضی مواقع مجبوری می یام جلو آینه برا آرایش ـ خیلی، خیلی تنگ شده بود...

اونقدر که طاقت انتظارم تموم شد. این همه دلتنگی یک باره مثل زلزله به جانم افتاد...

یواش یواش عقربه ی کوچیک ۳ رو نشون می داد ...اتاقم رنگ مشکی پـر رنگ به خودش گرفته بود ... چراغ اتاقم رو روشن کردم چشام تحمل این همه نور رو نداشت زود بستم ... بعد چند ثانیه با ترس و لرزی که تو چشام داشتم باز کردم ...

رفتم رو به روی آینه ایستادم... عجب کوه سیاه و سنگینی رو شونه هام دارم ، عجب قیافه ی افسرده و پــژمرده ایی دارم ......

آهی کشیدم و گفتم:از اون هزار کلمه که اینجا یاد گرفته بودم هیچ چیز نمونده؟

آهای بالایی! کـــــمـــــــک..... همه اش یادم رفته!

منتظر شدم... لختی گذشت... سرم رو به طرف بالا بلند کردم... چشمام رو به آسمونی دوختم که می دونستم بالا تر از سقف اتاقم یکی مثل همیشه به حرفام گوش می ده ...

تو دل فریاد کشیدم: خبر داری که! همه اش یادم رفته! و باز به همون بالا زل زدم... حقیقت این بود که به دنبال شنیدن جواب نبودم...

رو بروی آینه هم داشتم به خودم نگاه می کردم هم به روزگارم فکر می کردم .... به مردمی که باطناشون با ظاهراشون اصلا" یکی نیست ، به دروغ هایی که نثارمون می کنن ، به بلایی که سر بابام اومده .... بعد اون همه کار که به اطرافیانش کرده بود و الان این طوری جواب همه ی کاراشو می دن ، به این که چـرا پــول این همه برا مردم از همه چیز مهمتر شده؟ ....

اشک هایم اختیارشون رو از دست دادن... داشتن بین مژه هام سر می خوردن... نزدیک بود سراریز شن... هر از گاهی هم یکی دو قطره از کنج چشمام بیرون می افتادن و از کنارش سر می خوردن و می رفتن پایین...

از زیر گلوم رد می شدن و باز سر می خوردن پایین تر و می رسیدن روی قلبم که از شدت ناراحتی تند تند می زد...

آهی کشیدم... نفسی تازه کردم... سرم رو پایین آوردم... نگاهی به عکس توی آینه انداختم...

نفسم تند شده بود... به هن و هن افتاده بودم.... داشتم بغض می کردم... خوب نفس نمی کشیدم... انگار راه گلوم تنگ شده بود... بغض کرده بودم... نفسم رو حبس کردم... مجبور شدم که حبسش کنم...

اشک هایی که اسیر کاسه ی چشام بودن سیل راه انداختن... سیلی که همه چیز رو می برد... سیلی که دریا رو هم متأثر می کرد....

باز آهی کشیدم... دستهام رو بالا آوردم و اشک زیر چشام رو پاک کردم...

از جلو آینه کشیدم کنار و رفتم رو تخت نشستم ...شانه چپم رو به دیوار تکیه دادم.... بازوی چپم داشت زیر همین فشار اندکی که بین تن و دیوار بود له می شد...

حالم اصلا خوب نبود... بعد از شنیدن اون خبر بد ... نمی دونستم که چی باید بخوام... ولی می دونستم که اون بالا همون که اون بالاست ، همون بالایی!

همون که از همه بهتر می دونه که تو دلم چی می گذره..

اما جرأت گفتن نداشتم... می ترسیدم..... به حد مرگ می ترسیدم....

اگر می پرسیدم و جواب منفی از اون بالایی می گرفتم چی؟

اون وقت از غصه می مردم.... می مردم و فنا می شدم...

می ترسم از این که بالایی من رو به حال خودم رها می کنه که خودم با مشکلات بچنگم ...

از اینکه تنهام می ذاره ...

دیگه دنیا برام تنگ شده.... جان خودم هم برای خودم تنگ شده...از این که ...

آه............. آه

سرم رو برگردوندم و نگاهی از گوشه ی چشم چپم به آینه انداختم....

از خودم و از دنیایی که توش زندگی می کنم بدم اومد ...

آخه چـرا باید این طوری بشه ؟.....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:3  توسط دختر آبی دل  | 

    
باز هم می نویسم بعد از روزها تاخیر .... می نویسم با قلبی از درد و پر و پر تا اونجایی که به جای تپش قلبم صدای ناله و فریاد دلمو می شنوم که بعد از مدتها دوری می گه یا الله!

ناله می زنه از تمومه بی معرفتی های آدمای این دور زمونه که کارشون فقط از پشت خنجر زدن و ادعا به حرف های پوچ و بیهوده !

دیواری از اعتماد داشتم که با سادگی ها و دل خوشی های خودم ساخته بودم و با رنگ آبی و مهربونی رنگش کرده بودم ولی الان با کارهای همه ویران شدش....

دیگه به هیج کس اعتماد ندارم حتی به خودم....

مردم فکر می کنن و میگن می شه سرش کلاه گذاشت ...

ولی وقتی می میرم می گن ای کاش این کار رو باهاش نمی کردم .... عجب آدمی بودا......

دورو ورمون پر از انسان های نفرت انگیزن که تو لباسای قشنگ و شیکن و می گیم عجب آدم با شخصیتی!

اما یه بارم شده به باطن کسی نگاه کنیم ؟

همه عقلش به چشمشونه ....

دورویی بهترین روش برای رسیدن به خواسته هاست ....

دروغ بهترین روش برای وادار کردن همه برای رسیدن به مقصد شده ....

حیله گری برای تصاحب قلب ها شده ....

حسادت برای به نتیجه رسوندن تظاهرات شده ....

بابا گور بابای بقیه!

***خودم مهمترم بقیه به جهنم!***

می گم ولی عمل نمی کنم ....نفرت ...  نفرت ... نفرت ... نفرت همش تو وجودمه .....

همه بلدن فقط شعار بدن .....

کار همیشگیمونه برای اینکه جلو بقیه کم نیاریم.....

اینم از آدمیتمونه دیگه  ...

شیطان حق داشت با گول زدن حوا رو فریب بده .... چون آدم از همون اول به سادگی گول خورد چــه برسه به خود ماها ...

و شیطان می دونست که لیاقت انسان بهشت نیست.

این چیزی که هممون داریم در هر ثانیه اثباتش می کنیم ....

لطفا" سعی کنیم توجهی داشته باشیم به اطرافمون .... سعی کنیم دل آدما رو نشکونیم که دلاتون شکسته نشه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:37  توسط دختر آبی دل  | 

  

اين یه هفته تعطیلی که داشتم مثلا"... همش با کار و خستگی گذشت .

خیلی گرفتار بودم. باز درد دستام شروع شده . نکنه پــیر شدم ؟

بازم استرس امتحان شروع شد ... 2 هفته ديگه امتحان دارم ...

ديروز phonbook گوشيمو تر تميز کردم ... کلی شماره کسايی توش بود که ديگه می دونم حتی اسم منم يادشون نمياد...

 کسايی که هروقت خودشون وقت دارن و دوس دارن يه حالی ميپرسن يا اگه کاری براشون پــیش بیاد یادی از من می کنن ....

يا اونايی که اصلا" جواب نميدن چون نميخوان واسه من هزينه بشه ... هه هه هه (الاهی فدای این طور آدمای فهمیده بشم من )

يا خيلی دوستا که من از اينجا هميشه باشون در تماس بودم وقتی ايران مييام زحمت يه تک زنگ رو به خودشون نميدن ولی احساس بدی بهم دست می ده وقتی به دوستم زنگ ميزنم و اونم ميدونه منم ولی جواب نميده واسه n تا دليل که خودشم نمی دونه....

خوب وقتی نمی خوان .... چرا من اينقدر اصرار کنم؟! ( زور که نیست . ولی نمی دونم من به همه چــی کار می کنم که همیشه من عذاب و ناراحت و آدم بد می شم ؟ )

 خلاصه همه رو پاک کردم .... بدونه اينکه بخوام يادم بمونه شمارهاشون و بدونم که مال کی هسش شماره ...

اکثر دوستای با وفای من ايرانن ... می دونم کم کم تموم اون ارتباطا بین من و اونا یواش یواش قطع میشه و من آخرش فقط یه سمان تنها می شم ...

 ولی دیگه از ارزش دادن به همه و فقط من بخوام رابطه بین هم دیگه رو نگه دارم خسته شدم...

 بهتره اصلا" نباشه... نباشه ... نباشه..... نه اینجــا نه آدما با من نساخت که نساخت ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 4:19  توسط دختر آبی دل  |